اشعار ناب
32 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

اشعار نغز

زبسم الله چیزی نیست بهتر

نهادم تاج بسم الله بر سر

 

عجب تاجیست این تاج الهی

بنه بر سر برو هر جا که خواهی

سعدی

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود

خلیل ذکاوت

 

هر که بود عاشق خود پنج نشان دارد

سخت دل وسست قدم وکاهل وبیکار وترش

مولوی

 

نیست عاشق یافتن آسان غنیمت دان مرا

غنچه را دل خون شود تا بلبلی پیدا شود

 

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه

به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه

وحشی بافقی

 

در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من

که من هم دل زمهرت بر کنم تا فرصتی دارم

رفیعی کاشانی

 

به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست

بهروز یاسمی

 

امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم

تو خوب تر ز ماهی من اشتباه کردم

فروغ بسطامی

 

به زیورها بیارایند مردم خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

حافظ

 

کاش میدیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تا دریغ از چشم خود می داشتی دیدار خویش

صائب تبریزی

 

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

رهی معیری

 

دوست را کس به یک بدی نفروخت

بهر کیکی گلیم نتوان سوخت

سنایی غزنوی

 

گفتاربسیارنه ازنغزیست

ولوله طبل زبی مغزییست

جامی

 

اندکی با تو گفتم غم دل، ترسیدم

که دل آزرده شوی ور نه سخن بسیار است

سعدی

 

تواضع ز گردن فرازان نکوست

گدا گر تواضع کند خوی اوست

نظامی

 

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

پوریای ولی

 

کاکل از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد

زلف از افتادگی حالی همنشین ماه شد

صائب تبریزی

 

جا به کنج گلخن وصحن گلستان داده است

شعله را گردن فرازی خاک را افتادگی

صائب تبریزی

 

از تواضع کم نگردد رتبه گردن کشان

نیست عیبی گر بود شمشیر لنگردار کج

صائب تبریزی

 

تواضع گر چه محبوب است وفضل بیکران دارد

نباید کرد بیش ازحدکه هیبت را زیان دارد

سعدی

 

تا خدا یار است با سلطان مپیچ

گر خدا برگشت صد سلطان به هیچ

سعدی

 

عزیزی که از درگه اش سر بتافت

به هر در که زد هیچ عزت نیافت

سعدی

 

ای که در خوابی همه شب تا به روز

بهر گور خود چراغی بر فروز

عطار

 

شبی بیدار دار آخر خدا را

چو صد شب داشتی نفس وهوا را

عطار

 

مرگ را بر خلق عزم جازمست

جمله را در خاک خفتن لازمست

عطار

 

در همه آفاق کس بی مرگ نیست

وین عجایب بین که کس را برگ نیست

عطار

 

گر عمارت را بری بر آسمان

عاقبت زیر زمین گردی نهان

عطار

 

گر چو رستم شوکت و زورت بود

جای چون بهرام در گورت بود

عطار

بر مال و جمال خویش غره مشو

کان را به شبی برند و این را به تبی

اسعد گرگانی

 

تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن

به دمی یا درمی یاقدمی یا قلمی

پوریای ولی

 

کلید در دوزخ است آن نماز

که در چشم مردم گزاری دراز

سعدی

 

اتکای تو بر چماق امیر

بیش باشد که بر خدای کبیر

سعدی

 

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که ابلیس بسی کرد سجود

سعدی

 

هر چه دلم خواست نه آن میشود

هر چه خدا خواست همان میشود

صائب تبریزی

 

بر سر هر لقمه بنوشته عیان

کز فلان بن فلان بن فلان

مولوی

 

رزق را روزی رسان پر میدهد

بی مگس هرگز نماند عنکبوت

صائب تبریزی

 

جان پدر تو سفره بی نان ندیده ای

سرمای قوس و تک تک دندان ندیده ای

صائب تبریزی

 

سرمای قوس تک تک دندان ندیده ای

بر عیال و سفره بی نان ندیده ای

صائب تبریزی

 

دشمنت را چون میخ خیمه میخواهم مدام

سنگ بر سر خاک بر تن ریسمان اندر گردنش

صائب تبریزی

 

دشمن خود را نباید زد تبر

گر توانی کشت او را با شکر

سعدی

 

دشمنی بالاتر از اولاد نیست

شاخ گاوی بدتر از داماد نیست

نظامی

 

به صد سال یک دوست آید به دست

به یک روز توان کرد دشمن به شصت

سعدی

 

ترا دیدم و یوسف را شنیدم

شنیدن کی بود مانند دیدن

جامی

 

مکن ترک تازی بکن ترک آز

به قدر گلیمت بکن پا دراز

سعدی

 

بزرگی سراسر به گفتار نیست

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

فردوسی

 

گرمی خورشید زعیسی بپرس

خوبی یوسف ز زلیخا بپرس

وحشی بافقی

 

من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم

که ناکس کس نمی گردد از این بالانشینیها

صائب تبریزی

 

زبس معنی که دارم در ضمیرم

خدا داند که در گفتن اسیرم

 

دلی پر گوهر اسرار دارم

ولیکن بر زبان مسمار دارم

عطار

 

دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است

صائب تبریزی

 

کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی

چیزی که نپرسند تو خود پیش مگوی

بابا افضل

 

دادند دو گوش و یک زبان ز آغاز

یعنی دو بشنو و یکی بیش مگوی

 

دل ز پر گفتن بمیرد در بدن

گر چه گفتارش بود در عدن

عطار

 

ز گفتار بیهود جز رنج نیست

چو خاموشی اندر جهان گنج نیست

 

ز لب دوختن غنچه را زندگیست

چو بشکفت زان پس پراکندگیست

 

بی کمالیهای انسان از سخن پیدا شود

پسته بی مغز چون وا شود رسوا شود

صائب تبریزی

 

دانلود