شعر حافظ در باره خدا
19 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

شعر حافظ در مورد خدا

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

 

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان میشد ودر آرزوی روی تو بود

 

زندگی

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

جنگ هفتاد و دو ملت همۀرا پوزش بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

آتش ان نیست که از شعله او خندد شمع

آتش ان است که در خرمن پروانه زدند

 

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن رابه قلم شانه زدند

 

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

 

زلف در دست صبا گوش به فرمان حریف

اینچنین با همۀدرساخته ای یعنی چه

 

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای

قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

 

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته ای یعنی چه

 

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

 

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

 

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

 

در صومعه زاهد ودر خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

 

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست