عشق و محبت
9 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

عشق و محبت

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

پادشاه جهانم به چنین روز غلام است

 

گو شمع میارید دراین جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

 

گوشم همۀبر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همۀبر لعل لب و گردش جام است

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده ام فالی و فریادرسی می آید

 

ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

هرکس آنجا به امید قبسی می آید

 

هیچکس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می آید

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می آید

 

جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می آید

 

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید

 

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله ای می شنوم کز قفسی می آید

 

یار دارد سر صید دل حافظ، یاران

شاهبازی به شکار مگسی می آید

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من ان جا مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز ان میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حیرتم از نخوت حریف

یا رب مباد ان که گدا معتبر شود

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود