حافظ از باد خزان
17 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

حافظ از باد خزان

شعر عاشقانه حافظ

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

 

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

 

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

 

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست

 

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

 

عقل دیوانه شد ان سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

 

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

شعر ادبی زیبا از حافظ

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

 

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان اینکار کمتر آید

 

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

 

گفتم که نوش لعلت ما رابه آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

 

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت ان درآید

 

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید حافظ