دعای رفع گرفتاری و اندوه و غم
48 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

 

دعای رفع گرفتاری و اندوه

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنْ عَلِی بْنِ مَهْزِیارَ قَالَ: کتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ حَمْزَةَ الْغَنَوِی إِلَی یسْأَلُنِی أَنْ أَکتُبَ إِلَی أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی دُعَاءٍ یعَلِّمُهُ یرْجُو بِهِ الْفَرَجَ فَکتَبَ إِلَی أَمَّا مَا سَأَلَ مُحَمَّدُ بْنُ حَمْزَةَ مِنْ تَعْلِیمِهِ دُعَاءً یرْجُو بِهِ الْفَرَجَ فَقُلْ لَهُ یلْزَمُ یا مَنْ یکفِی مِنْ کلِّ شَی ءٍ وَ لَا یکفِی مِنْهُ شَی ءٌ اکفِنِی مَا أَهَمَّنِی مِمَّا أَنَا فِیهِ بحق محمدٍ و آل محمد(علیهم السلام)فَإِنِّی أَرْجُو أَنْ یکفَی مَا هُوَ فِیهِ مِنَ الْغَمِّ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی فَأَعْلَمْتُهُ ذَلِک فَمَا أَتَی عَلَیهِ إِلَّا قَلِیلٌ حَتَّی خَرَجَ مِنَ الْحَبْسِ؛ علی بن مهزیار گوید: محمد بن حمزه غنوی بمن نوشت و از من خواست که به حضرت جواد علیه السلام بنویسم که دعائی به او بیاموزد که بدان وسیله گشایشی برایش حاصل گردد (و از زندانی که در آن گرفتار شده بود خلاص گردد) پس آن حضرت بمن نوشت: اما آنچه محمد بن حمزه درخواست کرده که دعائی بیاموزد که بدان فرج و گشایش یابد پس به او بگو که ملازماین دعا باشد و همیشه بگوید: یا مَنْ یکفِی مِنْ کلِّ شَی ءٍ وَ لَا یکفِی مِنْهُ شَی ءٌ اکفِنِی مَا أَهَمَّنِی مِمَّا أَنَا فِیهِ بحق محمدٍ و آل محمد «ای کسی که کفایت می کند از هر چیزی و کفایت نمی کند از او چیزی! کفایت کن از من، آن چه در اندوه افکنده مرا به حق محمد و آل محمد». پس من امید دارم که اندوه و گرفتاریش برطرف شود ان شاء اللَّه تعالی، من هم آن دعا را به او رساندم و بر او نگذشت جز مدت کمی که از زندان بیرون آمد(کلینی، 1407، ج2، ص560).

این شب تیرة ما را سحری نیست که نیست

همرهم جز دل خون چشم تری نیست که نیست

از قضا تیر جفا خست مرا بال و پرم

 بی پر و بال امید سفری نیست که نیست

بارالها، چه شد این قوم که در صوم و صلاة

دگر از ناله جانسوز اثری نیست که نیست

چرا به جان عاشقان، عشقی شرر نمی زند؟

چه شد که این شب سیه دم از سحر نمی زند؟

از این بهار بی نشاط شور بهار رفته است

دهقان ز جور این خزان دست بسر نمی زند

مردمِ رند این زمان شکوه ز کس نمی کنند

اهل هنر ز بی کسی دم از هنر نمی زند

امّا من

من سائل و گدای در این خانه ام هنوز

چون طایری اسیر بر آن دانه ام هنوز

گر عمر من رسد به هزاران در این دیار

با کوه و دشت و دامنه بیگانه ام هنوز

بیهوده گفته اند فراموشی از نِگار

من عاشقم به چهره جانانه ام هنوز